آشنایی با علم انسان شناسی

 

 

 

نام این رشته از علم تا هنوز مورد مناقشه است.از ابتدای تولد در اروپا به آن مردم شناسی (ethnology) می گفتند و آمریکایی ها آنرا انسان شناسی anthropology  می خواندند.گرچه هنوز هم گاه با تساهل و تسامح آن دو را مترادف هم می گیرند ولی از جنگ جهانی دوم به بعد انسان شناسی قوت بیشتری گرفته است.

 

تاریخ تولد: در دنیا به نیمه دوم قرن 19 برمی گردد و در ایران منسوب به اوایل قرن 20 است.

پدر:مجموعه شرایط قرون 18 و 19 و تغییر اسطوره های سیاسی دنیا به دنبال انقلاب فرانسه،نقش مردم در مسائل مختلف اهمیت به سزایی یافت.خصوصا در امور سیاسی ،مشروعیت های آسمانی و اشرافی از بین رفت و مشروعیت،امری شد که از پایین به بالا تفویض می گشت.همه این اتفاقات،جد مشترکی بودند که تولد این خواهر و برادر دوقلو(انسان شناسی و جامعه شناسی) را در بزنگاه نیمه قرن 19 موجب شدند.

هدف از آفرینش:به دنبال برجسته شدن نقش مردم در جامعه،شناخت آنها ،خواسته ها و اعتقاداتشان به امری غیر قابل اجتناب بدل شد.دیگر "زور" اهرم حکومت نبود و جای خود را به ابزار "سلطه" داده بود که مفهوم پذیرش مردمی را در خود داشت.لازمه ایجاد و حفظ سلطه نیز شناخت مردم و استفاده از آن در جهت اعمال تغییرات مورد نظر ،بدون استفاده از خشونت همه جانبه بود.این مسئله هم شامل مردم جوامع استعمارگر و هم مستعمرات می شد.

تقسیم کار سنتی:جامعه شناسی ،مسئولیت بررسی این روابط را در جوامع به اصطلاح پیشرفته  پذیرفت و انسان شناسی ،رسالت تحقیق بر جوامع موسوم به ابتدایی را بر دوش کشید که شامل مستعمرات و بومیان  سرزمین های دور و ناشناخته می شد.

اتهام: همکاری با استعمار! نسل اول انسان شناسان که به شدت تحت تاثیر آموزه های تطورگرایی بودند از شناخت جوامع ابتدایی به عنوان ابزاری برای استعمار و استثمار آنها استفاده کردند با این استدلال که اینگونه ،جوامع مذکور دارای فرهنگ می شوند و این به نفع خود آنهاست.

موضوع مورد مطالعه: طبق تقسیم بندی آمریکایی،این مسئله را توضیح می دهم.آمریکایی ها انسان را به دو صورت بررسی می کنند:

1 – به مثابه موجودی زیستی: باستان شناسی و انسان شناسی زیستی در این گرایش مطرح می شوند.این دسته از انسان شناسان با بررسی فسیل های انسانی،تغییرات فیزیکی انسان را طی سال های متمادی بررسی می کنند و آنرا در ارتباط با رشد فرهنگی جوامع قرار می دهند.مثلا از وقتی که حجم مغز انسان به میزان مشخصی رسید او قادر به ابزارسازی و یا به عبارت دیگر فرهنگی شدن کرد.

2 – به مثابه موجودی فرهنگی: فرهنگ در این تعریف کلیه دستاوردهای مادی (ابزارها،دست ساخته ها و...) و معنوی(آداب و رسوم،ارزش ها،اسطوره ها و...) می شود.انسان شناسی در بخش فرهنگی به شاخه های زیر تقسیم می شود: خویشاوندی،اقتصادی،سیاسی،دینی،ارتباطات،موسیقی،اوقات فراغت،هنر و ...

روش: مطالعه عمیق و کل گرایانه بر روی یک میدان تحقیق کوچک. عمده روش های انسان شناسی "کیفی" است و شامل مصاحبه،مشاهده و مشاهده مشارکتی  می شود.انسان شناسان معتقدند برای آنکه به عنوان مثال، سیستم اقتصادی یک گروه از مردم را مطالعه کنیم باید حتما از سیستم های خویشاوندی،مذهبی و سیاسی آنها نیز بدانیم.در این راستا مردم شناس ساختارگرا،لوی استروس تا آنجا پیش می رود که می گوید: " اگر همه چیز را درک نکنی نمی توانی هیچ چیز را توضیح دهی!" یک مثال ساده می زنم .پدیده قربانی و عید قربان در کشور ما در ظاهر یک تکلیف مذهبی است ولی اگر عمیق بررسی کنیم در  ورای آن، نوعی اقتدار برای فاعل مراسم که "حاجی" خوانده می شود ایجاد می گردد. ما به خوبی خواهیم دید که گاه کارکرد دوم از کارکرد اول نیز مهمتر می شود و یا مثال مراسم حج و کارکردهای سیاسی و اقتصادی آن در جامعه امروزمان.

تقسیم کار مدرن: بعد از جنگ جهانی دوم و پس از استقلال مستعمرات به تدریج تقسیم کار سنتی بین انسان شناسی و جامعه شناسی از بین رفت و انسان شناسان از دهکوره ها جوامع توسعه نیافته به تدریج قدم به جوامع توسعه یافته نیز گذاشتند.انسان شناسی شهری و انسان شناسی توسعه دو شاخه از مهمترین گرایشات جدید انسان شناسی هستند.انسان شناسی شهری به بررسی جماعت های قومی ،خرده فرهنگ های کاری،سنی،جنسی،اوقات فراغت و.... در شهر می پردازد و انسان شناسی توسعه نیز بر انطباق توسعه بر فرهنگ تاکید کرده و نقش انسان ها و فرهنگ خاص آنها را در ساخت و سازها،شهرسازی،نمادپردازی ها و برنامه توسعه ای مورد تاکید قرار می دهد.

توضیحات: انسان شناسی،یکی از شاخه های علوم اجتماعی است و تکیه آن بر مطالعه فرهنگ به عنوان عامل سازندهفرد و شکل دهنده اجتماع می باشد.

 منبع: درآمدی بر انسان شناسی /کلود ریویر/ترجمه ناصر فکوهی

مدخذ:سایت انسان شناسان

مردم شناسی

جامعه شناسی،انسان شناسی،مردم شناسی

گفته میشود انسان خیلی دیر متوجه خود شد وپس از سعی در شناخت و کشف عناصر طبیعی
ومحیط پیرامون خود به عنوان آخرین مقوله مورد مطالعه،متمایل به شناخت خود گردید که
البته این سخن درستی نیست. شاید بهتر آن است که بگوئیم انسان از لحاظ روش علمی خیلی
دیر مورد مطالعه قرار گرفت والا سعی در شناخت ماهیت و روابط انسانی موضوعی است که
از دیرباز مورد علاقه بشر بوده است و اتفاقاً انسان قبل از پرداختن به طبیعت به خود و
رفتارهای خود می اندیشیده است که البته این امر بیشتر مورد توجه فیلسوفان،تاریخ نگاران،جغرافیدانان وسفر نامه نویسان بوده است . از قدیمی ترین فرهنگ های انسانی همواره با تمایل انسان به یافتن یک هویت روبرو هستیم ، انسان بر آن است که خودرا بشناسد بنابراین در پی یافتن شباهت ها و تفاوت ها با سایر همنوعان خود برمی آید . بدین ترتیب از طریق مکانیسم مقایسه انسان خود را ازدیگری جدا کرده و هویت می یابد. از طرفی تفکیکی که باز در ذهن انسان رخ میدهد و دو عنصر خیر و شر را تعریف می کند، دو جهان تفکیک شده در ذهنیت او بوجود می آورد که باید موجودیت خویش را نیز در رابطه با این دو جهان تعیین کند و البته خود را به جهان قدسی و دیگری را به جهان ناقدسی تعلق می دهد و فضای جغرافیایی خودرا عرصه خدایان می شناسد که خارج از مرزهای آن شیاطین حکومت می کنند. در واقع انسان در نخستین قدمهای خود نمی توانسته مفاهیمی چون تکثر و نسبیت فرهنگی را درک کند و همین زمینه بیگانه ترسی و نفرت نژادی و دینی و در نتیجه جنگ و استثمار را برای به ارمغان آورده است و البته این درست است که جنگ ، استعمار و برده داری زمینه را برای مطالعه هر چه بیشتر انسان فراهم نمود و انسانها در فرآیند هویت یابی خود با دیگران دیگری آشنا شده اند و افقهای جدیدی برای مطالعه انسان گشود شد. پرداختن به انسان به مثابه یک علم دارای تاریخی رسمی است که به 150 سال پیش باز
می گردد. مردم شناسی ، انسان شناسی و جامعه شناسی چه در زادگاه خود یعنی اروپای غربی در اواسط قرن 19 چه در آمریکا و چه در کشور ما همزاد یکدیگر بودند اما ریشه گسست در این علوم را باید در تقسیم بندی اولیه ای جست که مردم شناسی را محدود به پرداختن به گروهی از مردمان در سرزمین های غیر اروپایی ، سنتی و فاقد دولت و تمدن نمود که به علت عدم کاربرد فراوان آن ( به جز در مواردی سیاسی در جهت منافع استعماری ) رشد و توسعه آن اندک می نمود . در واقع اروپائیان واژه مردم شناسی را که از ریشه « ethnos» یونانی به معنای قبایل کوچنده و غیر شهر نشین و بدوی بود را به دیگران و واژه جامعه شناسی « socio» را در باره جوامع صنعتی و مدرن خود بکار بردندکه این تفکیک را می توان ناشی از همان هویت یابی از طریق بازخورد با دیگران تحلیل نمود . به هرحال این تفکیک در خود حامل باری منفی بود ولی واژه انسان شناسی (anthropology ) که در مکاتب آمریکایی و انگلیسی رواج داشت فاقد این بار منفی بود و از طرفی بدلیل جامعیت و اشتراکی که درانسان شناسی وجود داشت سریعاً جای خود را باز کرد . چون انسان شناسی از موجودی واحد یعنی انسان سخن می گفت که با وجود اینکه در فرهنگ ها و زیستهای مختلف ، مشخصات متفاوتی یافته اما همواره در بخش بزرگی از خصوصیات خود ، مفهوم انسان را درخود حفظ کرده است . بستر این قضیه وقتی فراهم شد که گسترده مطالعات مردم شناسی پس از جنگ جهانی دوم از حوزه جوامع غیر اروپائی به کل جوامع جهان رسید و ازطرفی استعمار و تاثیر زندگی مدرن جوامع سنتی را به سرعت مورد استحاله قرار می داد همچنین انسان شناسی آمریکایی به مجموعه بزرگی از شناخت اطلاق می شد که در یک سوی آن انسان به مثابه موجودی طبیعی و در سوی دیگر به مثابه موجود فرهنگی مورد مطالعه قرارمی گرفت و به این ترتیب مردم نگاری و مردم شناسی به یکی از زیر مجموعه های انسان شناسی فرهنگی تبدیل شد و در واقع اصطلاح مردم شناسی همان کاربرد فرانسوی علمی است که در مکاتب آنگلوساکسون به انسان شناسی فرهنگی و اجتماعی تعبیر می شود.
به هرحال به نظر می رسد مقصود انسان شناسی انسان است و مقصود مردم شناسی بعضی از انسانها . در دعوای مردم شناسی وانسان شناسی که بگذریم تازه به اختلافاتی برمی خوریم که میان انسان شناسی و جامعه شناسی در باره روشها و همچنین تعیین قلمرو وجود دارد اختلافاتی که شاید از این سوالات آغاز شده است : تقدم فرهنگ برجامعه یا تقدم جامعه بر فرهنگ؟ انسان جامعه را می سازد یا جامعه انسان را؟ روش ذره نگر در مطالعه انسان مفیدتر است یا روش کلان نگر ؟ پژوهشگر انسان شناس نه تنها خود واقعیت را مطالعه می کند بلکه از آن هم بیشتر درون این و اقعیت وارد شده و با آن زندگی می کند پژوهشگر انسان شناس بدون هیچ پرسش و فرضیه ای کار خود را با مشاهده و توصیف آغاز می کند وبیشتر پرسش می آفر یند تا پاسخ ، در حالیکه جامعه شناس کار خود را با پرسش و نظریه پردازی آغاز می کند در این رویکرد تاکید بر تحلیل است نه توصیف مردم شناس چنان در واقعیت فرو می رود که نظریه را تنها بهانه و ابزاری می داند برای مطالعه گروهها و قبایل و در واقع انسان شناس به نوعی کشف و شهود دست می زند که البته این امر یکی از مشکلات بزرگ انسان شناسی از حیث روش شناختی است چون انسان شناس ممکن است بقدری در مسائل عاطفی و احساسی وروحی جامعه ای که در آن وارد شده درگیر شود که دیگر نتواند از بیرون دست به تحلیل بزند اما جامعه شناس ، مردم نگاری و توصیف را ابزاری می داند برای تحلیل . به اعتقاد جامعه شناس این عقیده که یک دانشمند کار خود را با مشاهده حقایق شروع می کند امکان ناپذیر است ، کدام حقایق ؟ میلیونها حقایق در جهان وجود دارد. اولین کار انتخاب موضوع مورد مطالعه و سپس پرسش و نظریه سازی است . جامعه شناس علاوه بر چیستی ، به چرایی می پردازد و به غیر از سئوالات واقعی ، تطبیقی ( مقایسه ای ) سئوالاتی تکوینی ( تاریخی ) و از همه مهمتر سئوالات نظری مطرح می کند زیرا به قول گیدنز ، حقایق خود سخن نمی گویند و در واقع نظریه ها ما را به درک واقعیت یاری می کنند و نظریه متضمن ساختن تفسیرهای انتزاعی است چون با مفاهیم سروکار دارد و درگیر مصادیق عینی نیست . جامع شناسی از آنجا آغاز می شود که جامعه ورای انسان اصالت پیدا می کند و جامعه خود به عنوان یک مفهوم مطرح می شود . مفهومی که خارج از انسان وجود دارد ، پویاست و بقدری قدرتمند که انسان را درخود زندانی کرده و مسائلی را براو تحمیل می کند. جامعه شناس به روابط ، کنش ها ، نهادها ، تضادها ، تغییرات و .... می پردازد که همگی مفاهیمی انتزاعی هستند و از طرفی جامعه شناسان براین باورند که بدون فرض های نظری هیچ اقدام و تصمیمی صورت نمی گیرد . از سوی دیگر با شکلی که هم اکنون از جهان پیرامون خود می بینیم ( توسعه ، تکنولوژی ، اطلاعات ، جهانی شدن ) تنها جامعه شناسی است که به خوبی می تواند از عهده فهم این دنیای نوین برآید و حتی به پیش بینی و آینده نگری بپردازد و بی شک حق با رابرت مرتون است که عصر ما عصری است که جامعه شناسی برآن حاکم است . زیرا جامعه تنها مفهومی است که انسانها در آن مشترک اند در حالی که فرهنگ فاقد چنین خاصیتی است . در نتیجه جامعه شناس می تواند قوانینی جهان شمول را تبین کنید و ازهمه مهمتر جنبه های کاربردی مطالعات جامعه شناسی در زمینه هایی مانند جرم فقر ، بیماری ، نابهنجاری ، عدالت و ... است که آن را دارای جایگاهی ممتاز می کند . جامعه شناسی مدعی است که تنها با دیدن و حس کردن یک سری از واقعیات نمی توان به شناختی کامل از انسان و جامعه دست یافت بلکه باید به مفاهیمی که در رابطه انسان با خود ، دیگران و محیط وجود دارد توجه کرد و از این رو صبغه ای فسلفه ای می یابد گویی جامعه شناسی همان فلسفه اجتماع ، فلسفه تاریخ ، فلسفه سیاسی و فلسفه اخلاق و دین است .
با این حال بین جامعه شناسی و انسان شناسی همواره تبادلاتی در زمینه روشها و مکاتب بوده است که باعث شده که بعضی از وقتها ایندو کاملاً به هم نزدیک شوند و می توان دورانهای همگرایی و واگرایی را در آن مشاهده نمود بطوری که ابتدا ارتباط بسیار نزدیکی بین جامعه شناسی و انسان شناسی وجود دارد و به هیچ وجه از همدیگر قابل تمایز نیستند . در دوران میانه به نحوی جدایی کامل میان آندو صورت می پذیرد که ناشی از ظهور فونکسیونالیزم در انسان شناسی است و حال آنکه جامعه شناسان مانند کارکرد گرایان بررسی تاریخی را رها نمی کنند اما مشاهده می کنیم که کارکرد گرایی موفق به نفوذ در جامعه شناسی می شود و در حال حاضر به نظر می رسد با گسترش ارتباطات و پیدایی نوعی همگونی بین جوامع بیش از پیش این دو حوزه را به هم نزدیک کرده است .
منابع :
• جامعه شناسی ، آنتونی گیدنز، ترجمه منوچهر صبوری
• مردم شناسی ( روش ، بینش ، تجربه ) ، دکتر اصغر عسگری خانقاه
• نظر جامعه شناسان در باره جامعه شناسی ، باب مولان ، ترجمه یوسف نراقی
• تاریخ اندیشه و نظریه های انسان شناسی ، ناصر فکوهی
• مبانی انسان شناسی ، دکتر محمد صادق فربد
• اصول و مبانی جامعه شناسی ، محمد حسین فرجاد
محمد الیاس قنبری
مدخذ: سایت انجمن ادبی شفیقی

بشرشناسی

شاخه های انسان شناسی

 

هر یک از انسان شناسان برروی جنبه خاصی از زندگی انسان ها تمرکز دارند. برخی بیشتر درباره جنبه های فیزیکی انسان ها به مطالعه می پردازند و برخی بیشتر علاقمند به زندگی اجتماعی و فرهنگی انسان هستند. به طور کلی می توان انسان شناسی را به دو زیر مجموعه اصلی "انسان شناسی بیولوژیک" و "انسان شناسی اجتماعی فرهنگی" تقسیم نمود. هر چند هر یک از این دو شاخه اصلی انسان شناسی زیر مجموعه هایی نیز در خود دارند. مثلا انسان شناسی اجتماعی فرهنگی خود شامل سه زیر شاخه اصلی " زبان شناسی" ، " باستان شناسی " و " مردم شناسی" است که هر یک بر وجه خاصی از زندگی اجتماعی و فرهنگی انسان ها تمرکز دارند. 
همچنین بواسطه انباشت اطلاعات حاصل از مطالعات متعدد انسان شناختی در همه شاخه هایی که به آن ها اشاره شد ، گرایش جدیدی در انسان شناسی ایجاد شده که تلاش می کند از این آگاهی ها و انباشت اطلاعات در انسان شناسی برای یافتن راه حل هایی کاربردی برای  دامنه وسیعی از مشکلات استفاده کند. به همین جهت این گرایش جدید در انسان شناسی را به عنوان شاخه ای جدید در انسان شناسی و با نام " انسان شناسی کاربردی " می شناسند. در ادامه به معرفی دقیق تر دو شاخه اصلی انسان شناسی و زیرشاخه های آن ها خواهم پرداخت.


کل نگری مطالعات انسان شناختی


در کنار دامنه وسیع تاریخی و جغرافیایی مطالعات انسان شناسی که علاقمند به مطالعه انسان در همه زمان ها و در همه جا است ، مطالعات انسان شناختی خصوصیت منحصر به فرد دیگری دارد که می توان آن را کل نگری نامید. این دو خصوصیت یعنی دامنه وسیع تاریخی و جغرافیایی و همین طور کل نگری، مطالعات انسان شناسی را از دیگر مطالعات درباره انسان متمایز می سازند.
انسان شناسان نه تنها همه انسان ها ، بلکه همه وجوه زندگی انسان ها را مطالعه می کنند. برای مثال هنگامی که یک انسان شناس به مطالعه یک گروه انسانی می پردازد ، تاریخ زندگی آنها و تاریخ طبیعی منطقه ای که آن ها در آن زندگی می کنند ، محیط طبیعی و جغرافیایی آنها ، منابعی که در اختیار دارند ، پوشش گیاهی و بافت جانوری منطقه ، ساختار فیزیکی مردم ، عادات غذایی مردم ، ساختار زندگی فامیلی ، دین ، اقتصاد و معیشت ، ساختار قدرت و بسیاری موارد دیگر در مورد آن مردم را مطالعه می کند. بدین ترتیب تصویر این نوع پژوهش از این گروه انسانی ، تصویری کل نگر است که تلاش می کند این گروه انسانی را به عنوان یک "کل" متشکل از بسیاری ویژگی ها بشناسد.
در پژوهش های نسان شناسان نخستین خصوصیت کل نگری نمود بیشتری داشت و به مرور زمان و به خاطر انباشت حجم زیادی ازاطلاعات انسان شناختی که حاصل این مطالعات کل نگر بوده امروزه کمتر مطالعاتی را در آن حد از کل نگری می بینیم. با این وجود حتی در پژوهش های امروزی هم روح کلی انسان شناسی به عنوان علمی با منظری بسیار وسیع و کل نگر مشهود است. این امر باعث شده نوع کنجکاوی و جنس پرسش های انسان شناختی منحصر به فرد باشد ; کجا ، چه زمانی و چرا انسان ها آغاز به شهرنشینی کردند؟ چرا بعضی از انسان ها پوست تیره تری از دیگران دارند؟ چرا برخی از زبان ها تعداد لغات بیشتری از دیگر زبان ها دارند؟ چرا قدرت سیاسی زنان در بعضی از جوامع بیشتر از بقیه جوامع است؟ چرا جوامع در مواجهه با روش های کنترل جمعیت عکس العمل های متفاوتی دارند؟ و تنوع بی پایانی از سوالات درباره انسان.

دامنه وسیع مطالعات انسان شناختی


انسان شناسان معمولا تداعی کننده کسانی هستند که به تنهایی به گوشه دورافتاده ای از زمین سفر می کنند تا با فرهنگ عجیب و غریب انسان هایی که آنجا زندگی می کنند آشنا گردند و یا در حال کندن زمین برای یافتن فسیل ها و یا اشیایی از زندگی انسان های پیشین هستند. این نگاه کلیشه ای نمی تواند بدرستی بیانگر خصوصیات منحصربه فرد انسان شناسی باشد و انسان شناسان را از دیگر دانشمندانی که درباره انسان مطالعه و تحقیق می کنند متمایز نماید. انسان شناسی چه به لحاظ تاریخی و چه به لحاظ جغرافیایی دامنه بسیار وسیعی را در بر می گیرد. در واقع انسان شناسی مطالعه تمام انسان ها در همه جای زمین و در همه زمان ها از آغاز پیدایش انسان های اولیه بر روی زمین تا انسان های امروزی را در بر می گیرد.
در هیچ دوره ای از تاریخ انسان شناسی به اندازه امروز مطالعات انسان شناسی فراگیر و جهانشمول نبوده است. در واقع انسان شناسی در ابتدای تاریخ خود علاقمند به مطالعه جوامع غیرغربی یا آنچه آن را "جوامع ساده" می نامید بود و وظیفه مطالعه جوامع "پیچیده" غربی را به علوم دیگر ، به ویژه جامعه شناسی محول کرده بود. این تقسیم کار ابتدایی در انسان شناسی امروزه از میان رفته و انسان شناسان در کنار مطالعه جوامع غیر غربی که دیگر نمی تواننند آن ها را جوامع ساده بنامند،  به مطالعه جوامع غربی نیز علاقه مند شده اند. شاید مهمترین دلیل این تغییر عمده در مطالعات انسان شناسی این فکر باشد که نمی توان هیچ عمومیتی درباره نوع انسان قائل بود مگر آنکه در مورد همه انسان ها در همه اعصار و در همه فرهنگ ها صادق باشد.

انسان شناسی

انسان شناسی کنجکاوی بی پایانی است در باره نوع بشر. معادل لاتین علم انسان شناسی "anthropolgy" از ترکیب دو واژه یونانی "anthropos" به معنی انسان و "logos" به معنی شناخت یا مطالعه به دست آمده است. انسان شناسان در جستجوی جواب هایی برای گوناگونی عظیمی از سوالات درباره انسان هستند ; چرا انسان بر روی زمین پدیدار شد؟  چرا و چگونه انسان از زمان پیدایش تا به امروز تغییر کرد؟ و چرا انسان هایی که  در مکان های مختلف زندگی می کنند از نظر فیزیکی تفاوت دارند؟ انسان شناسان همچنینن علاقمند هستند که بدانند چرا و چگونه انسان ها در گذشته و حال رسوم و عقاید و شیوه های متفاوتی برای زندگی داشته و دارند. همچنین وجهی کاربردی هم در انسان شناسی وجود دارد که تلاش می کند دانش و آگاهی های بدست آمده در این علم را برای حل عملی مشکلات به کار برد. 
البته تعریف انسان شناسی تنها به عنوان علم مطالعه انسان بدون اشاره به منظر خاص این علم تعریف کاملی نیست، چرا که در آن صورت انسان شناسی با دامنه وسیعی از علوم از پزشکی و بیولوژی انسان ، تا روان شناسی ، جامعه شناسی ، علوم سیاسی ، اقتصاد و حتی فلسفه تداخل پیدا می کند و بدین ترتیب نمی توان به این علم به عنوان علمی مستقل که در صد سال گذشته روش و نظریه منحصر به فرد خود را یافته است اشاره نمود. 
منبع:سایت انسان
/ 0 نظر / 64 بازدید