اولین فضا نورد: عبد الاحد ممند در سال 1959 م در سرده افغانستان به دنیا آمد. او تحصیلات ابتدایی و متوسطه را در افغانستان در تحصیلات تکمیلی را در یکی از دانشکده‌های خلبانی و فضا نوردی روسیه ادامه داد. وی در طول تحصیل خود، خلبان فوق العاده‌ای شد و از میان همکارانش برای آموزش عالی و پرواز به ایستگاه فضایی«میر» انتخاب گردید. عبد الاحد ممند پس از گذراندن تحصیلات عالی به عنوان فضا نورد حرفه‌ای در سال 1998 م مشغول کار شد. سر انجام او در حالی که فقظ 29 سال داشت به همراه دو نفر روسی به نام‌های لیاکوف و پولیکوف در 29 آگست 1998 رأس ساعت 55/2 صبح اولین مأموریت فضایی خود را آغاز نمود. مأموریت این تیم فضا نوردی انجام تحقیقات و آزمایشات گروهی بود که به کمک دو فضا نورد دیگر که قبلاً در ایستگاه فضایی مستقر بودند انجام شد.

زکات علم در نشر آن است. امام علی (ع)


امعلومات عمومی در باره افغانستان

اولین پادشاه: احمد خان ابدالی، پسر زمان خان، از فرماندهان نظامی نادرشاه افشار بود. بعد از آن که نادر در قرحان به قتل رسید، احمد خان از اردوی نادر جدا شد و به سمت قندهار حرکت کرد. احمد شاه درانی در سال 1160هـ . در قندهار توسط سرداران و بزرگان افغانستان به پادشاهی رسید و در سال 1186هـ . از دنیا رفت. او اولین پادشاه و مؤسس افغانستان نوین است.

اولین رئیس جمهور: اولین رئیس جمهور کشور ما محمد داود خان است. او در سال 1352 ش در غیاب پسر عموی خود یعنی محمد ظاهر شاه آخرین پادشاه افغانستان که به خارج از کشور سفر کرده بود طی یک کودتا اعلان جمهوریت کرد. بدین سان نظام سیاسی کشور ما از پادشاهی به جمهوری تغییر کرد.

 

 اولین قانون اساسی: اولین قانون اساسی در کشور ما بعد از استقلال از انگلستان در سال 1959 م توسط حکومت امان الله خان تدوین کردید.

 

اولین فضا نورد: عبد الاحد ممند در سال 1959 م در سرده افغانستان به دنیا آمد. او تحصیلات ابتدایی و متوسطه را در افغانستان در تحصیلات تکمیلی را در یکی از دانشکده‌های خلبانی و فضا نوردی روسیه ادامه داد. وی در طول تحصیل خود، خلبان فوق العاده‌ای شد و از میان همکارانش برای آموزش عالی و پرواز به ایستگاه فضایی«میر» انتخاب گردید. عبد الاحد ممند پس از گذراندن تحصیلات عالی به عنوان فضا نورد حرفه‌ای در سال 1998 م مشغول کار شد. سر انجام او در حالی که فقظ 29 سال داشت به همراه دو نفر روسی به نام‌های لیاکوف و پولیکوف در 29 آگست 1998 رأس ساعت 55/2 صبح اولین مأموریت فضایی خود را آغاز نمود. مأموریت این تیم فضا نوردی انجام تحقیقات و آزمایشات گروهی بود که به کمک دو فضا نورد دیگر که قبلاً در ایستگاه فضایی مستقر بودند انجام شد.

 

اولین میدان هوایی(فرودگاه): اولین طیاره را مردم کابل در هنگام جنگ استقلال 1919م در آسمان شهر کابل دیدند که چند بمب روی این شهر ریخت. بعد از کسب استقلال کشور(1298ش- 1919م) چند طیاره از اتحاد شوروی سابق و آلمان خریداری و اولین میدان هوایی افغانستان به نام:«خواجه رواش» در کابل ساخته شد.

 

اولین لیسه(دبیرستان): اولین لیسه در زمان حکومت حبیب الله خان(19019-1901م) در سال 1282 هـ .ش/1903م در کابل تأسیس شد.

 

اولین دارالمعلمین(تربیت معلم): اولین دارالمعلمین ابتدایی در افغانستان نیز در عصر امیر حبیب الله خان تأسیس گردید که مدت آن سه سال بود و 80 نفر در آن تحصیل می‌کردند. در هر دوره این مؤسسه 30 نفر معلم تربیت می‌کرد تا در ولایات رفته مدارس جدیدی را به وجود آوردند و یا در مدارس خود مرکز فعالیت نمایند. در آن عصر در ولایات تعلیم و تربیت به شکل قدیمی و سنتی توسط ملا امام- امام جماعت- صورت می‌گرفت. امیر حبیب الله دستور داد تا در تمامی مساجد تعلیم کودکان طبق برنامه رسمی معارف وزارت آموزش و پرورش و زیر نظر مأمور مکاتب رسمی صورت گیرد. اما این دستور امیر حبیب الله خان بنا به دلایلی جنبه‌ی عملی پیدا نکرد.

 

اولین اتومبیل: اتومبیل برای اولین بار در زمان امیر حبیب الله وارد افغانستان شد که در ابتدا مخصوص سواری امیر و درباریان بود.

 

اولین نیروگاه: نخستین نیروگاه برق در افغانستان در زمان پادشاهی امیر حبیب الله خان در کابل ساخته شد. 

 

اولین طرح احداث راه آهن: در عصر امان الله(1929-1919 م) توسط مهندسان آلمانی در حد خیلی محدود از کابل تا دارالامان به اجرا در آمد. در حال حاضر در افغانستان در تکه راه آهن وجود دارد که ادامه‌ی شبکه راه آهن روسیه است. یک خط آهن حدود 10 کیلومتر از کوشک، در جمهوری ترکمنستان تا تور غندی در خاک افغانستان امتداد یافته و دیگری خط آهنی به طول 15 کیلومتر از شهر ترند در جمهوری ازبکستان تا خیرآباد این دو خط آهن محدود توسط روس‌ها برای تسهیل حمل و نقل احداث گردیده است.

 

اولین رادیو: رادیو کابل در زمان امان الله خان تأسیس شد. ولی فعالیت‌های رسمی آن در سال 1318ش که ریاست مطبوعات به وجود آمد آغاز شد. نام خبر گزاری افغانستان«آژانس باختر بود».

 

اولین تلویزیون:تلویزیون افغانستان در زمان ریاست جمهوری داود خان تأسیس شد. اما فعالیت‌های آزمایشی آن در ماه حمل سال 1357 شروع شد و افتتاح رسمی آن در 28 اسد 57 به مناسبت سالروز استرداد استقلال افغانستان صورت گرفت و هر روز فقط یک ساعت برنامه پخش می‌کرد.

 

طالبان پس از ورود و تصرف شهر کابل تلویزیون را تعطیل کرد. سر انجام پس از سقوط این رژیم در افغانستان در اواخر ماه عقرب برج 8 روز دوشنبه 26/8/80 دوباره به فعالیت آغاز نمود.

 

اولین سینما: در عصر حکومت امان الله خان اولین سینما در افغانستان راه اندازی شد. طبق آمارهای دولتی در سال 1349هـ ش در سراسر افغانستان 20 سینما وجود داشت که در سال‌های بعد به تعداد آن‌ها افزوده شد. با قدرت گیری طالبان سینماها نیز چون تلویزیون از فعالیت باز ماندند تا اینکه پس از سقوط طالبان به تاریخ 28 عقرب سال 1380هـ .ش سینماهای کابل فعالیت خود را از سر گرفتند.

 

اولین نشریه: اولین نشریه در کشور ما به نام«شمس النهار » در عصر امیر شیر علی خان(1878- 1868م) انتشار یافت.

 

اولین سفیر زن درتاریخ کابل زمین:
صباح اولین زن خردمند وسفیردر تاریخ ، زنى است هنرمند و پیام آور که براى اولین بار در تاریخ سفارت، به دیدار مهاجم سرزمین خود «سام نریمان» پدر «زال زر» مى رود چنان با لطف بیان و سخن هاى دلنشین و دلپذیر موافقت او را در آشتى دادن دو سرزمین به دست مى آورد که از وقوع جنگى بزرگ و خانمان سوز پیشگیرى مى کند و او کسى نیست جز «سیند خت» همسر «مهراب» شاه کابلی، مادر «رودابه» و مادر رستم، یکى از خرد مند ترین چهره هاى شاهنامه. سیندخت در دلیرى، درایت، چاره اندیشى، سخنورى، اندیشه و سیاست چنان مشهور و شایسته ستایش است که لقب «اولین سفیر زن» و «سفیر صلح» در شرق باستان را به خود اختصاص داده است. در داستان زال و رودابه حکیم ابوالقاسم فردوسى مى خوانیم، پس از آنکه زال فرمان شاهى کابلستان را از منوچهر شاه مى گیرد و براى گردش به قلمرو خود مى رود، مهراب فرمانرواى کابل براى اداى احترام و نثار هدیه به دیدار او مى شتابد. زال را دیدار مهراب خوش مى آید و پس از رفتن مهراب او را مى ستاید. یکى از پهلوانان، زال را نوید مى دهد که:
پس پرده ا و یکى د ختر ا ست
که رویش زخورشید نیکوتر است
و آنقدر مى گوید که زال دیوانه مى شود و آرزومند وصل یار نادیده.
از آن سو مهراب پس از بازگشت به ایوان خود در پاسخ به سؤال همسرش سیندخت که مى پرسد این جوان پیر سر را چگونه دیدى؟ چنان از آراستگى و جوانى و فر، زال مى گوید که دل دخترش رودابه را که پنهانى به سخنان پدر گوش ایستاده، بیقرار و ناشکیبا مى کند. طورى که در نهان و به یارى کنیزکان مقدمات دیدار با معشوق نادیده را در مشکوى خود فراهم مى کند.
در این دیدار که درنهایت ادب و خویشتندارى صورت مى گیرد هر دو به پیوندى جاودان پیمان مى کنند.
زال پس از بازگشت، وفاى به عهد مى کند و به پدرش سام نامه مى نویسد، سام به ناچار با خردمندان به مشورت مى نشیند، سپس با پسر همد ست مى شود، اما با این شرط که از منوچهرشاه که در آن زمان، پادشاهى سرزمین پهناور ی را داشت و بسیارى کشورها به او خراج مى دادند، اجازه وصلت بگیرد.
از این سو سیندخت از راز د ختر خبر مى شود. این ماجراى عاشقانه چنان او را گریان مى کند که زار و پژمرده مى شود، زیرا آگاه است و خوب مى داند که دو خاندان همسنگ و هم وزن هم نیستند و مهم تر اینکه اگر منوچهر شاه بشنود، آنقدر از این عشق ناسنجیده خشمگین خواهد شد که فرمان ویرانى کابل را مى دهد.
رودابه سیندخت را با این نوید که جهان پهلوان سام نیز با زال درباره این پیوند همد ست شده است، اند کى تسکین مى دهد، ولى غم ناهموارى راه چنان بر سیندخت سنگین است که رنگ رخسار او مهراب را به پرسش وامى دارد. سیندخت زنى است شوهر دوست، راستگو و پاک اند یش، پس ماجرا به مهراب مى گوید. مهراب آه سرد برمى آورد، زیرا مى داند این ماجرا کینه دیرینه اى را که میان اجداد خاندان او و منوچهر است، زنده مى کند، کینه اى که به جنگ میان نیایش ضحاک و فریدون، نیاى بزرگ منوچهر، برمى گردد، پس تیغ مى کشد تا رودابه را بکشد. در اینجا سیند خت اولین نقش خود را براى جلوگیرى از پیش آمدن واقعه اى تلخ، به خوبى ایفا مى کند. برپاى مى جهد و دو د ست در کمر او حلقه مى کند. سپس مهراب را که از خشم خون به چشم آورده با گفتارى نرم نوید مى دهد که به دلت بیم راه مده. زیرا سام نیز با پسرش زال در این کار همدست است.
چنین گفت مهراب کاى ماهروى
سخن هیچ با من به کژى مگوى
بدوگفت سیندخت کاى سرفراز
بگفتار کژى مبادم نیاز
گزند تو پیدا گزند من است
دل دردمند تو بند من است
چنین است و این بردلم شد درست
همى بدگمانى مرا از نخست
سپس از مهراب مى خواهد که پیمان کند و سوگند خورد که به رودابه گزند نرساند و مهراب که اکنون آرام یافته، چنین مى کند. از آن سو، سام خود را به درگاه منوچهرشاه مى رساند تا براى این وصلت از او کسب اجازه کند، اما منوچهر که پیشتر، خبر را از کارآگهان شنیده است، بدون آنکه به سام فرصت سخن گفتن دهد، به او فرمان لشکرکشى و ویرانى کابل را مى دهد. سام نیز به ناچار چنین مى کند.
از یک سو زال چنان آشفته مى شود که بى فوت وقت، رهسپار کاخ منوچهر مى گردد و از یک سو مهراب با شنیدن خبر لشکرکشى سام چنان هراسان و خشمگین، که باز شمشیر مى کشد و به سیند خت مى گوید که اى زن کنون که دخترت برایم ننگ به بار آورده، چاره اى که تو و آن دختر ناپاک تن را بردار کشم، مگر منوچهر از این خشم و کین برآساید. این بار نیز سیند خت ژرف بین است که در این فضاى سراسر اضطراب و آشفتگى، به سرعت به چاره اندیشى مى نشیند و سپس شهباز سخن را اینچنین به پرواز مى آورد:
- اى شاه خورشید خش، یک سخن از من بشنو و سپس هرچه مى خواهى بکن.
تو را گنج و خواسته بسیار است، اندکى از آن را به من ببخش که روزگار، آبستن حادثه شده است و روشنى روز، شبى تار باشد که این تیرگى را خود بزدایم و روز را چون چشمه اى رخشان و جهان را چون نگینى بد خشان کنم. محراب مى گوید: در میان یلان سخن به راز مگو، یا به روشنى سخن بگو یا آماده پوشیدن چادر خون بر تن باش. سیند خت به آرامى مى گوید: همسر نامدارم! تو را به ریختن خونم نیاز نباشد، چون اراده کرده ام روز دیگر خد مت سام روم و این تیغ کین را که از نیام کشیده شده به جاى خود باز گردانم. فردا آنچه را که شایسته است مى گویم و با خرد و دانش خود، اندیشه و گفتار خام او را خواهم پخت. پس از تو گنج و خواسته، و از من رنج جان! . مهراب مى پذیرد و به او کلید گنج خانه را مى دهد و مى گوید: این تو و این گنج و گوهر و پرستنده و اسب و کلاه، مگر با درایت تو کابل از این کین کشى امان یابد.
در پایان باز سیند خت از مهراب پیمان سخت مى گیرد که به جان رودابه گزند نرساند، سپس چست و چابک و چاره جو به آماده سازى گنجى بزرگ مى پردازد: سه صد هزار د ینار، ده اسب گرانمایه با ساز و برگ سیمین، پنجاه پرستنده زرین کمر، شصت پرستنده زیبارو با گردن آویز و جام هاى زرین پر از مشک و کافور و یاقوت و گوهرهاى بسیار، صد ماده اشتر سرخ موى، صد اشتر بارکش. تاج شاهواربایاره و طوق و گوشوار، دوصد تیغ هندى آبدار، تخت زر، چهارپیل هندى و...
بیاراست تن را به دیباى زر
به در و به یاقوت پرمایه بر
یکى ترگ رومى به سر برنهاد
یکى باره زیراندرش همچو باد
شتابان و جلوه کنان خود را به درگاه سام مى رساند، بى هیچ آواز و ذکرنامى.
پرده داران به سام خبر مى دهند که فرستاده اى از کابل آمده. سام بار مى دهد. سیندخت از اسب فرود مى آید و خرامان به درگاه مى رود، زمین ادب مى بوسد و بر پهلوان زمین، آفرین مى کند. گنج و نثار و پرستنده و اسب و پیل را رده بر مى کشد و یکایک پیشکش مى کند، چنانکه سام خیره مى شود.
پر اند یشه بنشست، بر سان مست
به کش کرده دست و سرافکنده پست
که جایى کجا مایه چندین بود
فرستادن زن چه آیین بود؟
سام از یک سو در حیرت است که از کى تا به حال زنى به رسولى و همپرسگى جنگى مى آید و از یکسو در این اندیشه که اگر گنجینه را بپذ یرد، شاه بر او غضب خواهد کرد و اگر نپذ یرد، زال بسیار آزرده خاطر خواهد شد، به طورى که نزد سیمرغ باز خواهد گشت. پس دستور مى دهد، گنجور زال هدایا را به نام «مه کابلستان» تحویل بگیرد. سیندخت چون چنین دید، دانست که بدى از او دور شده و بخت به کامش است؛ پس به سه پرستنده سمن رخ خود فرمان داد جام به دست گیرند و سر تا پاى سام را گوهرافشان کنند. چون این آیین به پایان رسید، سیند خت د ست به جادوى کلام برد:
- اى پهلوان! اى که با راى تو پیر جوان مى شود، بزرگان، دانش و خردورزى را از تو آموخته اند. با مهر تو دست هر بدى بسته مى شود و با گرز تو شاهراه ایزدى باز، اگر گناهى هست، از مهراب است که اکنون از مژه خون مى چکاند نه بى خبران کابل، ما همه زنده به رأى تو و پرستنده خاک پاک توییم.
از آن ترس، کو هوش و زور آفرید
درخشنده ناهید و هور آفرید
نیاید چنین کارش از تو پسند
میان را به خون ریختن برمبند
تو دانى نه نیکوست خون ریختن
ابا بى گناهان بر آویختن
خداوند ما و شما خود یکى است
به یزدان مان هیچ پیکار نیست
سام مى گوید، آنچه مى پرسم براستى جواب بده، نسبت تو با مهراب چیست و آن دختر را زال چگونه دیده و نیز بگو د خت مهراب را روى و موى و خوى و فرهنگ و بالا و دیدار چگونه است؟ . سیندخت مى گوید: پهلوان! نخست پیمانى سخت از تو مى خواهم که به جانم گزند نرسد. سام پیمان مى بندد. سیندخت زمین ادب مى بوسد و مقتد ر بر پاى مى ایستد: - اى پهلوان! من زن مهراب روشن روانم و مام رودابه ماهرو. آمدم تا بدانم هواى تو چیست و در کابل د وست و د شمن تو کیست؟ . اگر ما بد گوهر و گناهکاریم و نه در خور پادشاهى، من اینک به پیش تو ایستاده ام. کشتنى را بکش و بستنى را ببند، اما دل بى گناهان کابل را مسوز.
سخن ها چو بشنید ازو پهلوان
زنى دید با راى و روشن روا ن
چنین داد پاسخ که پیمان من
درستست اگر بگسلد جان من
تو با کابل و هر چه پیوند توست
بمانید شادان دل و تندرست
بد ین نیز همداستانم که زال
زگیتى چو رودابه جوید همال
اکنون اى بانوى نیک رأى و ژرف بین، هیچ اند یشه و اندوه به دل راه مده که اگر جانم بگسلد، از پیمانم نگسلم. پیش از این زال خود به خدمت منوچهرشاه رفته است، اکنون خود نیزنامه اى ، خد متش خواهم فرستاد و به جد، کار شما را پى خواهم گرفت. اکنون؛
به کابل بباش و به شادى بمان
از این پس مترس از بد بد گمان...
شکفته شد آن روى پژمرده ماه
به نیک اخترى برگرفتند راه
و بدین ترتیب رسالت بانویى شایسته، سخنور، خرد مند، پاک اند یش، خانواده دوست، آگاه به آداب و رسوم زمان، دلیر و آگاه به امور سیاسى، با پیروزى هر چه تمام تر ختم به خیر و صلح و شادى مى شود و در تاریخ به لقب «اولین سفیر زن» و «بانوى صلح» نایل مى آید.

 

منابع:

  • شناسنامه افغانستان، بصیر احمد دولت آبادی
  • فصلنامه سراج
  • تاریخ افغانستان، محمد صادق صابری و محمد جمعه امینی
  • افغانستان(تاریخ و جغرافیا) لویس دولری- مترجم جعفر رسولی
  • جغرافیای افغانستان ، محمد عظیم عظیمی

منبع سایت مطالعات افغانستان