درباره واژه تاریخ ، تعریف و توضیح آن و این که از چه زمانی بکار رفته است روایات متعددی در دست است. در تمدن اسلامی و تاریخ نگاری اسلامی ایرانی درباره منشا واژه تاریخ ، معنای لغوی و اصطلاحی آن بحث‌های صورت گرفته است که در این مقاله بررسی می‌گردد. در معنای فنی تاریخ گفته‌اند تاریخ یعنی معلوم کردن احوال انبیا و امامان و فرمانروایان و وزرا و خلفا و حوادث بزرگ مانند جنگ‌ها و فتح‌ها برحسب زمان به همین سبب کتابهایی که مشتمل بر این موضوعات همراه با تعیین زمان آنها بود تاریخ نام گرفت.از آغاز اطلاق تاریخ بر کتاب‌های مشتمل بر حوادث و احوال آگاهی دقیقی نداریم اما ظاهرا کهنترین کتابی که نام تاریخ بر آن اطلاق شده است، کتاب التاریخ اثر عوانه ابن‌الحکم می‌باشد. بعضی از مورخان معنای تاریخ را بسیار گسترده دانسته‌اند و حتی آن را شامل شناخت احوال عالم از جمله زلزله ، سیل ، کسوف و سایر پدیده‌هایی که انسان دخلی در آن نداشته هم دانسته‌اند. در برابر این گروه کسانی نیز چهار چوب تنگی برای تاریخ دانسته‌اند و آن را فقط مشتمل بر وقایع مشهور و حوادث سلاطین و دولت‌ها دانسته‌اند. از همین در بحث از تاریخ نگاری اسلامی در چنین حوزه وسیعی باید کاملا مراقب بود که تفاوت میان معنی و موضوع تاریخ محو نگردد.بقیه درادامه مطلب...

زکات علم درنشرآن است.امام علی(ع)


تاریخ


درباره واژه تاریخ ، تعریف و توضیح آن و این که از چه زمانی بکار رفته است روایات متعددی در دست است. در تمدن اسلامی و تاریخ نگاری اسلامی ایرانی درباره منشا واژه تاریخ ، معنای لغوی و اصطلاحی آن بحث‌های صورت گرفته است که در این مقاله بررسی می‌گردد. در معنای فنی تاریخ گفته‌اند تاریخ یعنی معلوم کردن احوال انبیا و امامان و فرمانروایان و وزرا و خلفا و حوادث بزرگ مانند جنگ‌ها و فتح‌ها برحسب زمان به همین سبب کتابهایی که مشتمل بر این موضوعات همراه با تعیین زمان آنها بود تاریخ نام گرفت.

از آغاز اطلاق تاریخ بر کتاب‌های مشتمل بر حوادث و احوال آگاهی دقیقی نداریم اما ظاهرا کهنترین کتابی که نام تاریخ بر آن اطلاق شده است، کتاب التاریخ اثر عوانه ابن‌الحکم می‌باشد. بعضی از مورخان معنای تاریخ را بسیار گسترده دانسته‌اند و حتی آن را شامل شناخت احوال عالم از جمله زلزله ، سیل ، کسوف و سایر پدیده‌هایی که انسان دخلی در آن نداشته هم دانسته‌اند. در برابر این گروه کسانی نیز چهار چوب تنگی برای تاریخ دانسته‌اند و آن را فقط مشتمل بر وقایع مشهور و حوادث سلاطین و دولت‌ها دانسته‌اند. از همین در بحث از تاریخ نگاری اسلامی در چنین حوزه وسیعی باید کاملا مراقب بود که تفاوت میان معنی و موضوع تاریخ محو نگردد.

 

از مشکلات علم تاریخ

 

در علوم انسانی یکی از علومی که شاید جفای زیادی بر آن رفته است، تاریخ است. شاید اگر امروز به کسی بگویند تو تاریخ نمی‌دانی خیلی ناراحت بشود. همه دوست دارند خودشان را عالم تاریخ بدانند چون علی الظاهر تاریخ باید چیز ساده‌ای باشد و بخش واجبی از معلومات عمومی. در نتیجه، هر کسی که این تاریخ را به منزله‌ی «معلومات عمومی» در اختیار نداشته باشد، حتماً چیزی در کنار همگنان‌اش کم دارد!

 

 

یکی دیگر از آفت‌هایی که در تدریس علوم، به طور کلی، و به طور خاص تاریخ در کشور ما رسوخ کرده است، بی‌اعتنایی به روش و متد درست تحقیق علمی است (گرایشات سیاسی و حزبی و ایدئولوژیک از هر نوعی را فعلاً کنار گذاشتم). در نتیجه، وقتی پای تاریخ به میان می‌آید، همگان تصور می‌کنند تاریخ مجموعه‌‌ی معلومات عمومی است درباره‌ی اتفاقات و وقایع گذشته و شاید معاصر یا مطالعه و حفظ کردن یک سلسله روایت که در آثار تاریخی آمده‌اند. اما صرف تحقیق و بررسی و حفظ و دانستن این‌ها پیکره‌ی تاریخ را می‌سازد یا واقعیت تاریخی را به درستی ترسیم می‌کند؟

تاریخ، یک علم است در مجموعه‌ی کلان علوم انسانی با تمام اوصاف و کیفیاتی که می‌توان بر یک علم «بشری» جاری کرد. در نتیجه، وقتی تاریخی علمی بشری و زمینی باشد، هم محتاج روش است و هم در معرض نقد و سنجش. از سوی دیگر، تاریخ ربط و پیوندی استوار دارد با علم سیاست و فلسفه. در نتیجه‌ی روش و شیوه‌ی مطالعه‌ی تاریخ، نسبتی محکم با روش‌های عقلانی هم دارد. حال سؤال این است که اگر ما تاریخ بخوانیم و یک روایت یا گزارش تاریخی، به نحوی از انحاء با روشی عقلانی ناسازگار افتاد، تکلیف‌ ما با آن روایت تاریخی که از ثقه‌ای متعبر نقل شده است، چی‌ست؟ در میان مسلمین، برجسته‌ترین دانشمندی که زیر بنای تفکری علمی، ولو در حدی ابتدایی، در تاریخ را نهاد، ابن خلدون بود که به علوم اجتماعی و تاریخ به شیوه‌ای علمی‌تر و عقلانی‌تر می‌نگریست. عرصه‌ی تاریخ‌نگاری برای ابن خلدون، میدان تاخت و تاز روایت‌ها و اسناد تاریخی به جا مانده از گذشته نبود. تاریخ، محل داد و ستد این اسناد، مدارک و حوادث و عقل تجربی بشری است.

برای روشن‌تر شدن نوع نگاه‌ام به تاریخ، چند مثال از تاریخ دینی می‌آورم که در آن‌ها مناقشه بسیار رفته است. در ذهن متوسطین دینداران مسلمان، پیامبر اسلام صاحب معجزه‌ای است که در میان مسلمانان مشهور به «شق القمر» است یعنی پیامبر با اشاره‌ی انگشت ماه را به دو نیم کرد و سپس آن را به حال نخست‌اش باز گرداند. اما این واقعه را تاریخ گزارش می‌کند یا ذهن مؤمنین تصدیق کرده است؟ حقیقت این است که به جز روایت‌های مؤمنانه و عارفانه‌ی ماجرا، هیچ سند و حجت محکم و تزلزل ناپذیری دال بر وقوع آن ماجرا نیست. روایت‌های قضیه‌ی شکافتن ماه هم چندان متواتر نیستند که بگوییم شمار زیادی از آدمیان هم عصر پیامبر شاهد آن بوده‌اند.

مثال دیگرم، اندکی پر مناقشه‌تر است. حتماً روایت‌هایی شنیده‌اید از این‌که در جنگ‌های میان مسلمانان و یهودیان پیامبر دستور قتل یهودیان را صادر کرد و روایت‌های تاریخی نقل شده در منابع مسلمین عدد و رقم‌هایی اعجاب‌آور را نقل کرده‌اند. در این میانه، البته علی ابن ابیطالب هم از ترکش‌های این روایات بی‌نصیب نمانده است و او را مسئول سر بریدن (!!) شمار زیادی از یهودیان می‌دانند. در این روایات چندین خدشه‌ی بزرگ می‌توان کرد (که چند روز پیش عزیزی به آن اشاره می‌کرد). نخست این‌که بسیاری از این روایات مربوط به قتل یهودیان را تنها مورخین مسلمان نقل کرده‌اند و منابع یهودیان از چنین کشتارهای سهمگینی یاد نکرده‌اند. این نخستین محل تردید در اصالت ماجرا. دیگر این‌که بعضی اوقات روایت ماجرا چندان نامعقول و ناممکن به نظر می‌رسد که با یک حساب سر انگشتی می‌توان صحت آن را زیر سؤال برد، حتی اگر راوی خبر طبری باشد یا بلعمی یا هر کس دیگری. حساب‌اش را بکنید که مثلاً بگویند علی ابن ابیطالب در یک روز به دست خودش دو هزار نفر آدم را سر برید! سر بریدن دو هزار خرگوش یا گنجشک در یک روز چه اندازه وقت می‌برد؟ اصولاً ممکن است یک انسان بتواند سر دو هزار نفر انسان دیگر را به همین سادگی و سرعت ببرد و فقط یک روز وقت ببرد؟ البته کسانی که اصولاً از اسلام دل خوشی ندارند، نفس این روایات را آن هم وقتی که در منابع مسلمین نقل شده باشند، دال بر صحت ماجرا گرفته‌اند و با آب و تاب فراوان همه‌ی این‌ها را نقل کرده‌اند به عنوان اسنادی علیه اسلام و شاهدی بر قتل و آدم‌کشی در اسلام!

نمونه‌ی دیگر را در ماجرای عایشه می‌توان دید. احادیث فراوانی از پیامبر هست که از عایشه روایت شده‌اند. پپامبر وقتی که با عایشه ازدواج کرد، عایشه نه سال داشت و زمان وفات پیامبر او هجده ساله بود. یک دختر در فاصله‌ی نه سال چه تعداد حدیث می‌تواند از پیامبر روایت کند که مثلاً علی ابن ابیطالب که پسر عمو و داماد اوست و سال‌ها درازی مصاحب نزدیک پیامبر بوده است، آن تعداد روایت نقل نکرده است؟ این تصاویر نا همگون و روایت‌های متناقض است که پرداختن به تاریخی روش‌مند و اصولی را لازم می‌کند. این کار حداقل برای مسلمین بسیار لازم است تا بتوانند از خود در مقام انسان‌هایی که هیچ تفاوتی از حیث بشریت با دیگر انسان‌های زمینی ندارند، دفاع کنند.

تا این‌جا حکایت از تاریخ دین است. نسبت تاریخ با سیاست هم البته بحث درازی است که هم مجال می‌خواهد و هم دانش فراخ‌تری که در چنته‌ی من نیست. با این‌حال کار تاریخ به صورت علمی یعنی بازشکافی و بازسازی درک‌‌مان از خود و از تاریخ. به همان اندازه که در روزگار معاصر هر خبری که می‌شنویم از هزار و یک فیلتر با اغراض مختلف رد می‌شوند تا به گوش و چشم من و شما می‌رسند، بسیاری از اخبار و روایات گذشته نیز از این قاعده مستثنا نیستند. تاریخ و خبر همیشه ربطی به قدرت داشته‌اند. قدرت سیاسی است که تاریخ را می‌نویساند، اما قدرت هیچ‌گاه نمی‌تواند عقلانیت تاریخی را تحریف کند. علم ممکن است به خدمت قدرت در آید، اما روزی که روش و شیوه‌ی پرورش‌اش را از یاد ببرد، خود خواهد مرد. هنوز هم می‌توان با دانش و معرفت مستقل از قدرت و اغراض دیگر، به تصور و درکی نسبتاً واقعی از جهان رسید که:
چون غرض آمد هنر پوشیده شد / صد حجاب از دل به سوی دیده شد

مؤلف محترم در مقاله «دانش تاریخ، اسلام و ایران» با طرح مباحثى درباره دشوارى‏هاى تعریف جامع و مورد وفاق تاریخ‏شناسان درباره علم تاریخ و حتى تعیین موضوع و قلمرو آن مى‏نویسد: «در میان تعاریف موجود از علم تاریخ، هر چه از روزگار کهن به دوره متأخر نزدیک‏تر مى‏شویم به جاى تکیه بر مقوله زمان، بر نقش انسان و به تبع آن، عقل انسانى تأکید مى‏گردد.» ایشان با ذکر نمونه‏هایى از تعریف تاریخ نزد متفکران و مورخان اسلامى و اروپائى، اظهار مى‏دارد که آن چه تاریخ‏نگاران و محققان تاریخ را به ارائه تعاریف متفاوت سوق داده، انتظاراتى است که آنها از این علم داشته‏اند و چون این انتظارها متغیر و سیال بوده، آن تعریف‏ها نیز دست‏خوش تغییر و تحول شده است. با این مقدمات، ایشان تعریف خویش را این طور ارائه مى‏دهد:
«نگارنده این سطور با مطالعه تعاریف موجود از علم تاریخ که از سوى اندیشمندان قدیم و جدید (مسلمان و غیر مسلمان) مطرح شده - این تعریف را تعریفى جامع و مانع مى‏داند: «علم تاریخ معرفت به وقایع مهمه گذشته انسانى است».7
ایشان در شرح و بسط اجزا و مؤلفه‏هاى اصلى تعریف خود، به بررسى سه متغیر اصلى «انسان»، «گذشته» و «وقایع مهمه» مى‏پردازند که نظر به اهمیت این مباحث، آنها را عیناً نقل مى‏کنیم:
«در این تعریف براى علم تاریخ سه متغیر در نظر گرفته شده است: انسان، گذشته و وقایع مهمّه. به نظر مى‏رسد حذف یا نادیده گرفتن هر کدام از این سه متغیّر، تاریخ را از داشتن موضوع و قلمرو مشخص محروم خواهد کرد. متغیّر نخست دلالت بر «انسان» دارد؛ چرا که اساساً انسان موضوع علم تاریخ است. ما در تاریخ به دنبال انسان هستیم، از این رو آن جایى که انسان نباشد، تاریخ نیز وجود ندارد. موضوعى که بالاستقلال براى تاریخ مهم است، انسان است. بنابراین علم تاریخ پیرامون «انسان» در گردش است. اگر در تاریخ، کوه طور یا چاه زمزم و یا غار حراء اهمیت یافته، به دلیل وجود ردپاى انسان در آن مکان‏هاست، وگرنه آنها به خودى خود موضوع و محل توجّه تاریخ نمى‏بودند. متغیر دوم دلالت بر «گذشته» دارد؛ چرا که اساساً قلمرو علم تاریخ محدود به زمان گذشته است یعنى در تاریخ تنها از وقایعى گفت و گو مى‏شود که رخ داده و زمانى از آنها گذشته است. علم تاریخ به حال و به آینده تعلق ندارد، بلکه تنها شامل زمان گذشته است. اگر در این علم از زمان حال و آینده گفت و گو شود، در آن صورت به قلمرو فایده تاریخ قدم نهاده‏ایم. به عبارت دیگر، فایده تاریخ اساساً براى زمان حال و آینده است، اما موضوع‏هاى تاریخى تنها در زمان گذشته قابل جستجو هستند. در حال حاضر شاخه‏هاى جدیدى در علم تاریخ ایجاد شده که قلمرو این علم را به زمان حال بسیار نزدیک کرده که از آن جمله مى‏توان به «تاریخ اکنون»( historyActual) و «تاریخ شفاهى»(Oral history) و «تاریخ زنده»(Living history) اشاره نمود، اما با این وصف، هم‏چنان قلمرو آن از زمان گذشته خارج نشده، بلکه تنها «گذشته تاریخى» به «حال» نه صد سال، بلکه به اندازه صد روز نزدیک‏تر شده است. البته گفتنى است این فاصله‏ها را «تاریخ شفاهى» و «تاریخِ اکنون» پُر کرده است. اما متغیر سوم دلالت بر «وقایع مهمّه» دارد؛ یعنى هر آن چیزى که در گذشته براى انسان و درباره انسان اتفاق افتاده است، جزو تاریخ به شمار نمى‏آید، بلکه تنها وقایع مهمه‏اى که براى مورخان ارزش ثبت داشته است، جزو تاریخ است. البته مهم بودن یک واقعه در نزد مورخان امرى نسبى است. به عبارت دیگر، در این باره هیچ اتفاق نظرى در بین مورخان نیست. آنها متأثر از ارزش‏ها و باورهایشان، این «مهم» بودن را تعریفى ویژه نموده‏اند. شاید واقعه‏اى براى یک مورخ مسلمان مهم تلقى شده و ارزش ثبت داشته باشد، اما همان واقعه براى مورخ یهودى از عنصر «مهم» بودن تهى باشد و از این رو آن را ثبت نکند. بنابراین در تعریف مهم بودن یک رخداد، هر مورخى به صورت اختصاصى آن را تعریف مى‏کند، اما آن چه حائز اهمیت است، این که هیچ مورخى واقعه‏اى را که برایش مهمّ نبوده و از نظر او ارزش ثبت نداشته، ثبت نمى‏کرده است. به عبارت دیگر، هر رخدادى که مورّخى آن را ثبت کرده، به طور قطع و یقین واجد عنصر «مهم بودن» بوده است، وگرنه ثبت نمى‏شد. ضرورت گنجاندن این متغیر در تعریف حاضر، زمانى بیشتر روشن مى‏شود که از زاویه برهان خُلف به آن بنگریم و این متغیر را از تعریف‏مان حذف کنیم. در این حالت، تاریخ مساوى با تمام گذشته انسان مى‏شود؛ در حالى که این نه ضرورى است و نه ممکن».8
این تعریف داراى نکات قوت زیادى است؛ شجاعت علمى و تلاش براى نوآورى و ارائه تعریفى منحصر به فرد از علم تاریخ و شرح مؤلفه‏هاى آن با حداقل واژگان از برجستگى‏هاى این تعریف است. اما از آن جا که هدف این مقاله بیان نارسایى‏ها و کاستى‏هاى این تعریف به منظور بازسازى و باز تعریف آن است، از ذکر محسنات آن خوددارى و به بیان ضعف‏ها بسنده مى‏کنیم.
نگارنده محترم تعریف خود را جامع و مانع مى‏داند؛ این ادعاى بزرگى است که نه تنها با مدعیات و مفروض‏هاى اصلى مقاله، بلکه با آرمان‏هاى علم نیز تعارض دارد، زیرا علم متواضع‏تر از آن است که چنین قاطعانه و با اطمینان از یافته‏هاى خود دفاع کند. ایشان در آخرین پاراگراف منتهى به تعریف خود، درباره راز تعریف‏هاى متفاوت از تاریخ مى‏نویسد: انتظارات مورخان و محققان از علم تاریخ در دوره‏هاى گذشته، متغیر و سیال بوده و به تبع آن، تعریف آنها از این علم نیز دچار تغییر و تحول شده است. «بنابراین تعریف ما از هر علمى تابع انتظاراتى است که از آن علم داریم و این مسأله اختصاص به تاریخ نداشته بلکه درباره همه علوم صادق است». این عبادت‏ها با ادعاى جامع و مانع بودن تعریف ایشان ناسازگار است، مگر آن که انتظارها و برداشت‏هاى ما از علم تاریخ به آن چه ایشان اندیشیده و در تعریف خود منعکس نموده‏اند، محدود گردد. حال آن که با تحول و تکامل فزاینده معارف علمى و تغییر پیوسته انتظارات ما از علوم، هیچ تعریفى در این حوزه جامع و مانع نیست و چنان که خواهم گفت، این تعریف حتى از پاسخ به انتظارات امروزین ما در باب تاریخ آشکارا ناتوان است تا چه رسد به انتظارات آیندگان. بنابراین، نخستین انتظار از یک سخن علمى، فروتنى و باز گذاشتن راه‏هاى بازاندیشى و تکمیل یافته‏هاى پیشین است.

مؤلفه‏هاى اصلى شکل دهنده علم تاریخ‏
هم چنان که تأکید کردیم، ارائه تعریف جامع و مانع از علم تاریخ، حتى به گونه‏اى که اکثر مورخان و فیلسوفان تاریخ درباره آن توافق کنند، مقدور نیست. از همین رو، بهتر است که به جاى تعریف، شاخصه‏ها و مؤلفه‏هاى اصلى شکل دهنده و هویت‏بخش علم تاریخ را بیان کنیم تا در پرتو آنها بتوان تعریف نسبتاً قابل قبولى از آن ارائه داد:
1. علم تاریخ گذشته انسان‏ها و جوامع بشرى را مطالعه مى‏کند؛ این گذشته، صرفاً به حوزه‏هاى سیاسى محدود نیست، بلکه همه عرصه‏هاى تمدنى، فرهنگى، اقتصادى، اجتماعى ، نظامى و ... که انسان محور آن بوده است را دربرمى‏گیرد؛ باید توجه کنیم که این حوزه‏ها همواره در حال گسترش و گشودن افق‏هاى جدید بوده‏اند.
2. همه تاریخ، تاریخ معاصر است؛ یعنى تاریخ‏نگارى همواره از دریچه زمان حال و در پرتو نورافشانى‏هاى وضعیت کنونى صورت مى‏پذیرد. هر نسلى از زاویه نگاه خود به تاریخ مى‏نگرد و آن را به ثبت مى‏رساند تا پرسش‏ها و دغدغه‏هاى معاصران خود را پاسخ گوید؛ از همین رو، مورخان همواره از فضاى علمى، سیاسى، فکرى و فرهنگى روزگار خود تأثیر مى‏پذیرند و از همان دریچه تاریخ را مى‏نگارند؛ به این معنا، تاریخ‏نگارى پدیده‏اى موقعیت‏مند است.
3. در نگارش تاریخ باید به بسط و انکشاف رخدادها توجه کرد. در واقع، پاره‏اى از وقایع مقدمه و موخره زیادى ندارند، اما پاره‏اى دیگر به مثابه فرایندهایى هستند که در بستر تاریخ، قابلیت‏هاى درونى خود را بروز مى‏دهند. لذا نگاه فرایندى به تحولات سبب مى‏شود تا جنبه‏هاى پیدا و پنهان و نیز پى‏آمدهاى درونى و بیرونى آنها بهتر آشکار گردد؛ بسیارى از حوادث مهم تاریخى این گونه‏اند، مانند، انقلاب‏ها، جنگ‏ها، ظهور و سقوط سلسله‏ها و نهضت‏ها، اصلاحات و ... .
4. علم تاریخ با رخدادهاى جزئى، خُرد و منحصر به فرد که تنها یک بار رخ داده‏اند و به شخص، جامعه یا کشورى خاص تعلق دارند، مربوط مى‏شود. از آن جا که این رخدادها را نمى‏توان در جایى دیگر تجربه یا تکرار کرد، دست‏یابى به قوانین عام و جهان‏شمول و یا تعمیم‏هاى کلى درباره آن، جایز و مقدور نیست. بنابراین، هر رخداد تاریخى باید جداگانه مطالعه گردد و از تسرى قواعد تئوریک به آنها (به عنوان امرى مطلق) اجتناب شود. باید اعتراف کرد که جنبه‏هایى از برخى تحولات تاریخى؛ مانند انقلاب‏ها، نهضت‏ها، ظهور و سقوط سلسله‏ها و نظایر آن، تا حدى امکان تعمیم‏پذیرى دارند، اما به هیچ وجه، همه ابعاد آنها را نمى‏توان با قوانین عام ارزیابى کرد.
5. علم تاریخ، تولید کننده قوانین عام و کلى نیست، بلکه از تئورى‏ها و دست‏آوردهاى نظرى علوم دیگر، از جمله روان‏شناسى، جامعه‏شناسى، علم سیاست، جغرافیا، اقتصاد، باستان‏شناسى و ... استفاده مى‏کند و از نظریه‏ها و رهیافت‏هاى آنها در جهت شناخت و تحلیل منطقى‏تر موضوعات خود بهره مى‏جوید. بنابراین، مورخ در پى کشف قوانین نیست، اما اگر مورخى ضمن پژوهش‏هاى تاریخى خود به یک رشته قواعد کلى دست یافت و از رخدادها عبرت یاشناختى کلى حاصل کرد، نباید آنها را هدف مستقیم او دانست، بلکه فوایدى است که بر کار او مترتب شده است.
6. هیچ مورخى همه حوادث متقن گذشته را نمى‏نگارد بلکه به گزینش آنها دست مى‏زند، برخى از رخدادها از نگاه یک تاریخ‏نگار، مهم و قابل ذکر و تفسیر تلقى مى‏شوند، ولى همان‏ها از نگاه مورخى دیگر ممکن است اهمیتى نداشته و درخور نگارش نباشند، زیرا مورخ بر اساس معیارها و موضوعات پژوهش و نیز روش‏هاى پژوهشى خود به رویدادها مى‏نگرد و آنها را از صافى ذهن خود مى‏گذراند و بنابر اهمیتى که خود براى آنها قائل است، آنها را دسته‏بندى کرده و در جایگاه مناسب قرار مى‏دهد، زیرا نمى‏توان همه اطلاعات و داده‏هاى تاریخى را ذکر کرد، به علاوه، نگارش تاریخ بدون گزینش و انتخاب، نه تنها سودمند نیست، بلکه اساساً ناممکن است.
این گزینش، گاه در انتخاب زاویه دید و روش تحقیق مورخ نهفته است (نگرش نخبه‏گرایانه) و گاه در انتخاب موضوع، هر تحقیقى، با قطع نظر از موضوع و رویکرد پژوهشى، در مرحله نگارش نیازمند گزینش رویدادهاست که دکتر حضرتى از آن به «وقایع مهمه» یاد کرده است. براى روشن شدن این موضوع، مثالى از زبان یکى از فیلسوفان نام‏دار تاریخ ذکر مى‏کنیم:
«فرض کنید کسى تمام روزنامه‏هاى یک روز جهان را در اختیار دارد با تضمین این که مندرجات آنها کلمه به کلمه عین حقیقت است، با این همه روزنامه چه مى‏تواند بکند؟ چگونه آنها را نظم و ترتیب بخشد؟ و بر فرض که جمیع واقعیات را هم واجد اهمیتى یکسان پندارد باز قادر نیست تاریخ یک روز را بنویسد و کلیه داده‏ها را در آن بگنجاند. باید انتخاب کند او اگر همه داده‏ها را نیز به کار برد، باز ناچار است بعضى را پرجلوه سازد واز طول و تفصیل بقیه بکاهد و همین که دست به این عمل زد، وارد «جرگه ذهنیت» شده است. مقصودم حب و بغض‏هایى است که به کار مى‏افتد و براى خود نویسنده بسیار دشوار است که متوجه آنها بشود. واقعیت تاریخى چیزى سخت و استوار چون سنگ یا آجر نیست که بتوان برداشت و مصرف کرد؛ واقعیت (به مفهومى) ساخته بشر است و نتیجه گزینش از میان مواد خام است...».9
7. تاریخ هر عصر را پس از وقوع آن بهتر و دقیق‏تر مى‏توان نگاشت، زیرا با فروکش نمودن التهاب‏هاى سیاسى و هیجان‏هاى به غلیان آمده از یک سو، و انتشار گسترده اطلاعات، اسناد، مدارک و منابع مربوط به آن دوره، از سوى دیگر، امکان شناخت منطقى‏تر و عمیق‏تر، بیش از پیش فراهم مى‏آید. به علاوه، حجاب هم‏زمانى که باعث نگرش‏هاى جانبدارانه به رویدادهاست، برطرف مى‏گردد و با انکشاف و بسط تاریخى رخداد یا دوره مورد مطالعه، علاوه بر امکان نقد منطقى‏تر شواهد و مدارک، روابط علّى و معلولى پدیده‏ها و نتایج حاصل از آن نیز کشف مى‏شود. بدیهى است این به معناى نفى «تاریخ اکنون» یا «تاریخ زنده» که به بررسى گذشته بسیار نزدیک مى‏پردازند، نیست.

 

منبع:سایت ملکوت، ر

همانگونه که قبلا یاد آور شدیم فلسفه تاریخ به دو نوع تقسیم می شود :

 

1- فلسفه نظری تاریخ

 

2- فلسفه علم تاریخ

 

در اولی محقق تمام تاریخ جهان را موضوع خود قرار می دهد و در مورد آن به کاوش می پردازد که آیا قوانین یکسان در کل تاریخ حاکم هست یا نه ؟  و آیا تاریخ هدفی مشخص دارد یا نه ؟ آیا اراده انسانی در تحولات تاریخی نقش دارد یا خیر؟ محرک تاریخ چیست ؟ و سیر تاریخ بر اساس مشیت و اراده الهی است یا براساس اراده های انسانی یا جبر تاریخ است که حوادث تاریخی را رقم می زند و انسان ها تنها قابله ای است که می تواند در  زود یا دیر پیدایی نوزاد تاریخ نقش ایفا کند اما در جلوگیری از تولد آن هرگز کاری از دستش بر نمی آید ؟

 

اما فلسفه علم تاریخ خود « علم تاریخ» را به عنوان موضوع قرار داده و در باره آن به بحث و تحقیق و تدقیق می پردازد که آیا علم تاریخ می تواند علم تلقی شود ؟ تفاوت علم تاریخ با علوم دیگر در چیست ؟ روش پژوهش در  تاریخ چگونه است و چه سان باید باشد ؟  ابزار پژوهش در آن چیست؟ آیا تجربه می تواند در پژوهش تاریخی نقشی داشته باشد ؟ و بسیاری از سئوالاتی که در هر فلسفه علم وجود دارد در اینجا نیز مطرح می شود .

 

به عبارت دیگر ما دو نوع فلسفه داریم :

 

فلسفه مطلق : این فلسفه در مورد وجود و موجود و احوالات و مسائل پیرامون آن به بحث می نشیند که البته این به بحث ما ارتباطی ندارد.

 

فلسفه مضاف : یعنی فلسفه ای که به یک چیزی اضافه می شود که طبیعتا باعث مقید شدن و محدود شدن آن می گردد.

 

فلسفه مضاف خود بر دوقسم تقسیم می گردد :

 

فلسفه ای که به خود شی اضافه می گردد : مانند فلسفه اخلاق که در مورد خود اخلاق بحث می کند آیا اخلاق نسبی است ؟ مطلق است ؟ ارزش گذاره های  اخلاقی آیا ذاتی است یا عارضی و معلول پسند و عادات و سنن مردمان است ؟ همینطور ضد ارزشها .

 

اما فلسفه علم اخلاق به مباحث فوق کاری ندارد بلکه در مورد خود «علم اخلاق » بحث می کند که جایگاه علم اخلاق در میان علوم کجا است و موضوع این علم چیست ؟ روش پژوهش در آن کدام است و ابزار کاوش در آن چیست ؟

 

فلسفه علم تاریخ از نوع دوم از قسم فلسفه مضاف است .


شد و آینه تاریخ